دختری که رفت...
و ما...
دلباختگانی از جنس شک، قرنی بعد، نومید از یافتنش،
سر در بغل گرفته خموش، خالی از آشنایی، لبالب از رخوت،
در جزیره هزار جزیره، بدون دیگری،
هر کدام از پی خود ارضایی خویش، دست در آلتی میزد؛
نه انگار که همه از پی یک چیز بودیم...
خموش خوبه
دست در آلتی میزد با شک...
ای کاش حداقل واقعا ارضا میشدیم کاش همون موقع که رفت به خریتمون پی میبردیم
و دختری که رفت...به جهنم که رفت و یا شاید هم به جهنم رفت؛رفت که رفت و چه بهتر که رفت و تن اغوا پوسید برای ابد و قرنی بعد خودارضایی هم افسانه شد...
خموش خوبه

دست در آلتی میزد با شک...
ای کاش حداقل واقعا ارضا میشدیم
کاش همون موقع که رفت به خریتمون پی میبردیم
و دختری که رفت...به جهنم که رفت و یا شاید هم به جهنم رفت؛رفت که رفت و چه بهتر که رفت و تن اغوا پوسید برای ابد و قرنی بعد خودارضایی هم افسانه شد...